پرسش این است که هدف از مذاکره با دشمنی بدعهد و بدسابقه چیست و این مذاکرات تاکنون چه دستاوردی داشته است؟ برای پاسخ به این پرسش باید ابتدا پیشفرضهای رایج درباره اهداف مذاکره را بررسی کنیم. اگر هدف از مذاکره رفع تحریمها و گشایش اقتصادی باشد، تجربه مذاکرات سالهای اخیر نشان میدهد که این هدف محقق نشده و حتی در بسیاری از موارد، مذاکره به ابزاری برای تشدید تحریمها تبدیل شده است. واقعیت این است که در طول چندین سال مذاکره، شاهد بودیم که هرگز تحریمها لغو نشدند و برخلاف انتظار با هر مرحله از امتیازدهی و تلاش برای نزدیک شدن به توافق، موارد جدیدی از فشار اقتصادی و محدودیتهای بانکی و تجاری به تحریمهای قبلی اضافه شدند. این نشان میدهد که نتیجه مذاکره رفع تحریم نیست و مذاکره ابزاری برای مدیریت فشار است تا ایران را به نقطه تسلیم یا پذیرش شروط سختتر برساند. هر امتیازی که ایران با امید به رفع تحریمها میداد به عنوان یک نقطه ضعف تلقی شده و منجر به افزایش خواستههای طرف مقابل گردید، به شکلی که نتیجه نهایی مذاکرات به جای گشایش اقتصادی، تثبیت و گسترش تحریمها در ساختاری پیچیدهتر بود.
اما اگر هدف از مذاکره را جلوگیری از وقوع جنگ بدانیم با واقعیتهایی روبرو میشویم که هرگونه خوشبینی را به چالش میکشد. استدلال رایج این است که مذاکره مانعی در برابر حمله نظامی و جنگ است، اما تجربه اخیر نشان داد که مذاکره مانع جنگ نشده و حتی همزمان با گفتگوها جنگ و حمله نظامی آغاز شده است. جنگهای ۱۲ روزه و ۴۰ روزه که دقیقا در میانه مذاکرات رخ داد ثابت میکند که در استراتژی آمریکا مذاکره و جنگ دو مسیر موازی هستند و نه دو گزینه جایگزین. یعنی آنها همزمان که بر سر میز مذاکره مینشینند و از صلح سخن میگویند، در اتاقهای جنگ در حال برنامهریزی برای حملات نظامی هستند. حمله آمریکا به ایران در زمانی که ظاهرا گفتگوها در جریان بود این نکته را روشن میکند که مذاکره برای آنها ابزاری برای فریب یا خرید زمان جهت آمادهسازی برای ضربات نظامی است. به همین دلیل این استدلال که مذاکره برای جلوگیری از جنگ است و میتواند مانع جنگ شود، نادیده گرفتن ماهیت تهاجمی طرف مقابل و پذیرش یک توهم خطرناک است.
حتی اگر هدف از مذاکره را پایان دادن به جنگ و رسیدن به تفاهم آتشبس بدانیم، باز هم با یک تضاد مواجه میشویم. تجربه تعامل با دولتهای مختلف آمریکا، بهویژه ترامپ نشان داد که توافق و تفاهم با آنها هیچ ارزشی ندارند. ما شاهد بودیم که چندین مرحله مذاکره، در نهایت به تفاهم آتشبس میان طرفین ختم شد، اما این مسیر نیز به نقض مکرر آتشبس و سپس کنار گذاشتن تفاهمنامه از سوی ترامپ منجر شد. نکته مهم در مورد ترامپ این بود که او نه تنها توافق برجام را که میراث دولت اوباما بود نقض کرد و از آن خارج شد بلکه حتی تفاهمی هم که خودش برای آتشبس امضا کرده بود را به راحتی کنار گذاشت. این رفتار ثابت میکند که در نظام سیاسی آمریکا، عهد و پیمانها بر اساس حقوق یا تعهدات اخلاقی تعریف نمیشوند و صرفا ابزاری برای رسیدن به منافع هستند. دولتی که چنان پیشینهای در نقض توافقات دارد، مذاکره با آن به نتیجه نمیرسد.
در اینجا باید به موضوع خوشبینی و امید به وعدههای آمریکا نیز اشاره کرد. این باور که ترامپ یا هر دولت دیگری در آمریکا که حتی حاضر نیست بخش کوچکی از میلیاردها دلار دارایی بلوکه شده خود ایران را آزاد کند، به وعده سرمایهگذاری ۳۰۰ میلیارد دلاری در ایران عمل خواهد کرد، نوعی سطحینگری شدید است. وعدههای کلان در فضای مذاکره اغلب طعمههایی هستند تا طرف مقابل را به مسیر امتیازدهی بکشانند. وقتی میبینیم که آمریکا حتی در سادهترین موارد مانند آزادسازی بخش کوچکی از اموال بلوکه شده ایران مقاومت میکند، باید متوجه شویم که هدف از مذاکره در نگاه آنها رسیدن به یک نقطه برد-برد نیست و به دنبال رسیدن به نقطهای هستند که در طرف مقابل بیشترین امتیاز را بدهد و آنها کمترین هزینه را بپردازند.
اما فراتر از این موارد یک چالش ساختاری و بنیادین در نظام سیاسی آمریکا وجود دارد که هرگونه توافق احتمالی را با ابهامی عمیق روبرو میکند. این پرسش حیاتی است که چه تضمینی وجود دارد که یک توافق احتمالی حتی پس از امضای رئیسجمهور آمریکا به تصویب کنگره نیز برسد؟ در ساختار سیاسی آمریکا کنگره به عنوان نهاد قانونگذار و نظارتکننده بر بودجه و تحریمها (به خصوص در مورد تحریمهای ایران) میتواند با عدم تصویب هرگونه رفع تحریم یا توافق آن را لغو کند. این یعنی مذاکره با رئیسجمهور آمریکا تنها نیمی از مسیر است و نیم دیگر یعنی پذیرش توسط کنگره، مسیری است که هیچ تضمینی برای موفقیت در آن وجود ندارد. ازطرف دیگر باید به این نکته توجه کرد که چه تضمینی وجود دارد که دولت و رئیسجمهور بعدی آمریکا پس از ترامپ، به توافقی که دولت قبلی امضا کرده پایبند باشد؟ همانطور که ترامپ از برجام که توافق دولت اوباما بود خارج شد، هیچ تضمینی نیست که دولتهای آینده نیز مسیر مشابهی را نروند. این رویکرد آمریکا هر توافقی را به یک قرارداد شکننده تبدیل میکند که در هر لحظه ممکن است توسط رئیسجمهور فعلی یا بعدی نقض شود و یا کنارگذاشته شود.
بنابراین باید با نگاهی واقعبینانه پرسید که به راستی هدف از مذاکراتی که سالها به طول انجامیده اما نتیجهای جز فشار بیشتر در پی نداشته چیست؟ آیا هدف واقعا حل مسئله بوده یا اینکه مذاکره به یک ابزار برای امتیاز دادن و نتیجه نگرفتن تبدیل شده است؟ تجربه مذاکره با آمریکا نشان داده است که هرچه امتیازات بیشتری داده شده، نه تحریمی برداشته شده و نه جنگ و حتی تهدید جنگ از بین رفته است. وقتی آمریکا میبیند که با فشار بیشتر و نقض تفاهم، طرف مقابل باز هم به میز مذاکره بازمیگردد، میل او به مذاکره برای حل مسئله از بین میرود و تنها میل به تضعیف طرف مقابل باقی میماند. زیرا اعلام آمادگی برای مذاکره و بازگشت به میز مذاکره از نظر آمریکا به این معنی است که ایران حتما میخواهد امتیازات جدید و بیشتری بدهد.
هدف واقعی از مذاکره باید رسیدن به یک توازن قدرت باشد اما وقتی مذاکره به ابزاری برای امتیازدهی تبدیل شود، دیگر نه جنگ را متوقف میکند و نه تحریمها را برمیدارد. تنها راه رسیدن به نتایج واقعی، عبور از توهمات مذاکراتی و تکیه بر اهرمهای فشاری است که طرف مقابل را مجبور به پذیرش واقعیتها کند؛ زیرا در دنیای سیاست، تنها زبان قدرت است که شنیده میشود.





















